داستان برج رسکت

تصویر حمید دادپوری

بزرگترها معمولا در پاسخ به خدمت و محبتی به دیگران می گویند : "پیرشوی "که تا مدتها برایم بی معنی بود .یعنی چه که فرتوت و فرسوده شوم .تا اینکه یکی گفت : پیر شوی یعنی استاد و راهنما شوی . از این نظر دو خصلت در من به کمال رسیده است .هم سالخورده و کهن سالم و هم راهنما .از بس سالخورده ام که حافظه دراز مدتم را از دست داده ام .یعنی نمی دانم چند سال دارم و چه کسی و به دستور و هزینه چه کسی یا کسانی مرا ساخته اند فقط میدانم که که سالهابوده و هستم و – گوش شیطان کر – همچنان خواهم بود .

آن موقع سجل احوالی نبود که برم سجل و برگ شناسایی صادر کند و شماره و سال و سازنده ام را بنویسد. این را از روی تجربه ها و درد و رنجها و زخمهایی که برداشته ام ، می گویم .با یاد خاطره سلاطین و خوانینی که آمده اند و طوافم کرده اند ،می گویم  . چقدر سرشان بالا گرفته اند تا مرا ببینند، آنهایی که همیشه در بلندی بودند تا دیگران سرشان را بالا بگیرند برای دیدنشان .حالا که داغان شده ام ،باز ده  پانزده متری قد دارم ،ببین در آن موقع چه بودم و چه قد رعنایی داشتم .شاید به خاطر همین قدم بود که صفت دومم هم نمایان بود :راهنمایی.

مرا از فراز هر کوهی ،از میان هر دشتی ،و از درون هر دره ای در این اطراف میتوان دید .کسان بسیاری از پیر و جوان ،از خرد و کلان و از مردان و زنان که راه گم کرده بودند مثل فانوس دریایی راهنمایشان بودم و راه آبادی به درستی نشانشان می دادم  هر چند به نزدم نمیامدن تا سلامی کنند و سپاسی بگویند ،اما لبخند حاکی از رضایت و تشکرشان را از راه دور می دیدم که با چهرایشان که به یک باره شکفته و گلرنگ می شد .

عجیب است با اینکه هیچ پوشش و لباسی بر تن ندارم ،اما جنسیت من برای خودم و دیگران معلوم نیست .برای همین نمی دانم با برجی که که در" لاجیم "است برادرم یا خواهر .هر چند ما را جدا از هم در دو سرزمین همسایه  ساخته اند ،ولی تا کنون همدیگر را ندیده ایم ، فقط وصفش را از زبان کسانی که که به دیدنم آمده اند و پای صحبتشان نشسته ام ببخشید در پای من به صحبت نشسته اند ، شنیده ام .

آه ، که گاهی دلم برایش چقدر تنگ میشود .دوست دارم حداقل یکبار ببینمش و با او به درد دل بنشینم و ببینم آیا آنچه را که من دیده ام و رنجهایی که کشیده ام ،او هم دیده و کشیده است؟شبهای پر ستاره و شبهای بی ستاره ، روزهای گرم و سوزان ،فصلهای سرد و یخبندان ،از بادههای نسیم گونه و نوازشگر تا بادهای توفان آور،صدای شادمانه عروسی ها و زایشها تا شیون و زار زاری کسان مردگان . آسودگان و رنجکشان،...آه که چه روزگارانی سپری شد.و خدا میداند که چه خواهم دید.

چه شبها که با ستارگان آسمان گفت وگو داشتم و سرنوشت هرکس را از آنها می پرسیدم.آدمها موضوعات جالبی هستند.رفتارشان قابل پیش بینی نیست.هیچ وقت نتوانستم درست حدس بزنم فردی که به من نزدیک میشود چه منظوری دارد.همیشه اشتباه کرده ام .آنکه به ظاهر خیلی معقول ومنطقی است از دیوار من بالا می رود.یکی دیگر سنگهای کنارم را جابجا میکندتا عقربها و بچه عقربها را تماشا کند.خوشحالم که موجب سرگرمی وتفریحشان هستم اما به چه قیمتی ؟به قیمت تخریب من ؟دوستانم برایم غصه میخورند ،هرگاه که به دیدارم می آیندبه جای اینکه بار خستگی از شانه شان بر زمین بگذارند ،سایه ای سنگین فکرشان را می پوشاند-همانطورکه مهی غلیظ مرا فرا میگیرد –و ذهنشان را مشغول می کند.

به جای اینکه از هواپاکیزه و خنکای نسیم و فضای سکوت و آرامش کوهستان و وی علفها و گلهای وحشی و حضضور حشرات و موجوداتی که تنها صدایشان شنیده میشود ،لذت ببرند، سودایی میشوند و نقشه میکشندو آرزوهایی میکنند که دست نیافتنی است و نشدنی .

طی سالیان متمادی آفتاب پوستم را سوزانده ،برف و باران آن را پوسانده و باد و توفان آن را ریخته است که تنها به لطف مرمت تنها بخشی از گوشت و استخوانم مانده .ای کاش فرسایش من به همینجا ختم میشد چون می توانم خودم را با طبیعت سازکار کنم .اما انسان یک شبه کاری میکند که به اندازه قرنها تهاجم و بی رحمی طبیعت مخرب است.همان طور که اطرافم را برای یافتن گنج کنده و خراب کرده اند .

انها گنج واقعی را ندیده اند که خود من باشم!آن که گنج نبیند ،با گنج چه بیند؟

این مطلب به قلم زیبای جناب آقای حسین ثاقبی نوشته شده است و با کسب اجازه  در سایت درج شده است .

استان مرتبط: 

مرتبط: